عشق را خنده مستانه من می شکند و سرابی که مرا می برد همره راز خنده و رق و فرو ریختن این همه غم خیمه و آتش و می بوی یاسی که برد سوی نگار شب ، چه زیباست شب من با تو و چه بویی دهد تن پوش تو ای نرگس مست شب و من مست و غزل گویانیم رقص در پوسته نرم تنم می شکند و بلندای بلند تو سحر پیشوازی کندم رقص کنان از سر ناز من گدای لب و جام می می خوارانم بدهیدم بدهیدم هم جام شب چه زیباست و من مخمل شب را مانم و تو را خنجر و دشنه فراموش مباد گر تو پشتم بنوازی نه عجب خنجر از دوست خوش است می از دست نگار مخمل شب چو به رقص اید و کاری بکند بنوازم بنواز خنجرت خون مرا می خواهد
|