همه با آینه گفتم آری همه با آینه گفتم که خموشانه مرا می پایید گفتم ای آینه با من تو بگو چه کسی بال خیالم را چید ؟ چه کسی صندوق جادویی اندیشه من غارت کرد ؟ چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟ سرانگشت بر آینه نهادم پرسان چه کس آخر چه کسی کشت مرا؟ که نه دستی به مدد از سوی یاری برخاست، نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟ آینه اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب بی صدا بر دلــم انگشت نهاد .
زیر خاکستر ذهنم باقی ست آتشی سرکش و سوزنده هنوز یادگاری است ز عشقی سوزان که بودم گرم و فروزنده هنوز عشقی آنگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز! گهگاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم آن که جانم را سوخت یاد می آرد از این بنده هنوز؟ سخت جانی را ببین که نمردم از هجر مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد گفتم از عشق تو من خواهم مرد چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز گرچه از فرط غرور بعد تو لیک پس از آنهمه سال کس ندیده به لبم خنده هنوز گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت سالهاست که از دیده من رفتی، لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز دفتر عمر مرا دست ایام ورقها زده است زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز در قمار غم عشق دل من بردی و با دست تهی منم آن عاشق بازنده هنوز آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش گر که گورم بشکافند عیان می بینند زیر خاکستر جسمم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنـــــــــــــــــــــــــــــوز